تبليغاتX
رمان مرتضی

رمان مرتضی

رمان

روزی روزگاری آقا کوتوله ی قصه ی ما با سفینه ی خود در حال پرواز بود که سوختش تمام شد ودر زمین در یک بیابان بی آب وعلف فرود آمد او با خود مواد غذایی آورده بود اما فقط برای سه روزش کافی بود روز اول گذشت روز دوم هم گذشت روز سوم وقتی داشت غذا می خورد شنید که کسی دارد می گوید کمک کمک اواز جایش بلند شد وبه دنبال صدا رفت ودید یک آدم که پایش زیر بال هواپیما گیر کرده او چون آدم فضایی بود بادیدن آن مرد که اسمش هم لورل بود ترسید وبه داخل سفینه ی خود رفت بعد از چند دقیقه دوباره صدای کمک کمک به گوش آقا کوتوله رسید او دوباره به دنبال صدا رفت ودیدآن مرد دوباره کمک می خواهد این بار نترسید وبه کمک لورل رفت وقتی لورل آزاد شد آقا کوتوله با صدای نازک وهمراه ترس خود گفت سسسلاممم تو ...........تو اسممممت چیییه او گفت اسم من لورل است لورل گفت اسم تو چیه او گفت اسم من اقا کوتوله است وادامه داد آیا بامن دوست می شوی لورل گفت آره  بعد آمدند نشستند یک گوشه لورل از آقا کوتوله پرسید تو این جا چیکار می کنی آقا کوتوله گفت داشتم در فضا می چرخیدم که سوختم تمام شد ودر این جا فرود آمدم تو اینجا چیکار میکنی لورل گفت من هم مثل تو داشتم در آسمان زمین با هوا پیما شخصی مسافرت میکردم که بنزینم تمام شد ومجبور شدم فرود بیام و موقع فرود بال هواپیما ترک خورد ومن برای تعمیر به زیر هواپیما رفتم یک دفعه بال هواپیما شکست و پای من زیر هوا پیما ماندومن کمک خواستم که تو آمدی من خلبان خصوصی ندارم چون خودم خلبانم  آقا کوتوله گفت آیا مواد غذایی داری لورل گفت آره وایسا الان میروم ازهواپیما می یارم وقتی لورل غذا آورد آقا کوتوله با تعجب به غذا ها نگاه کرد وگفت اینا چی هستند لورل گفت خوب معلومه مواد غذایی آقا کوتوله گفت من از این ها تاالان نخوردم وچون او آدم فضایی بود گفت من از این ها نمیخورم وبعد بلند شد وبه سفینه خودش رفت تا از مواد غذایی خودش بخورد اما غذای آقا کوتوله تمام شده بود واو خیلی گرسنه بود وبعد رفت پیش لورل وگفت مواد غذایی من تمام شده است من هم از این غذاهانمیخورم پس چیکار کنم لورل گفت بیا یکم از اینها بخور خیلی خوش مزه است آقا کوتوله گفت یعنی چه که خوش مزه است ما در سیاره خودمان غذایی نداریم که مزه داشته باشد لورل با خودش گفت پس یعنی همه موادغذایی درسیاره ی او مثل آب بی مزه است وبعد به آقا کوتوله گفت بیا از این بخور خوشمزه............ راستی شما که مزه ندارید  این غذا خیلی خوب است آقا کوتوله چون خیلی گرسنه بود مجبور شد از آن بخورد او چون برای بار اول مزه را حس میکرد خیلی خوشحال بود وبعد از غذا از لورل تشکر کرد وموقع شب وقتی لورل وآقا کوتوله میخواستند بخوابند لورل گفت می توانی از زیبایی های سیاره ات و آدم فضایی ها برام بگی آقا کوتولی گفت در سیاره ی ما همه جا زیبا و دیدنی است من یک خواهر دارم که اسمش سارا است او بیست و سه سال دارد لورل گفت خواهرت همسن من است آقا کوتوله ادامه من بچه ی وسط هستم وچون قدم خیلی کوتاه است به من آقا کوتوله می گویند من هجده سال دارم ویک برادر بنام جک دارم که ازمن کوچک تر است و او یک ساله است  پدرم شهردار است درسیاره ی ما آدم هایی که اصلا شبیه به شما نیستند زندگی می کنند درآنجا همه با هم متحدیم ودر طرف دیگر سیاره یک پادشاه ظالمی به نام اریک فرمانروایی میکندما با آن ها می جنگیم جنگ ما هزار سال طول کشیده است وتا به حال کسی نبرده است وبعد آقا کوتوله صدای خر پف لورل را شنید وفهمید که او خوا بیده است وآقاکوتوله هم خوابید  روز بعد لورل با صدایی که شبیه صدای هلی کوپتر بود از خواب بیدار شد به دوروبر خود نگاه کرد اما آقاکوتوله را ندید اول تعجب کرد ودنبال آقا کوتوله گشت اما او را پیدا نکرد وقتی به جایی که خوابیده بودند برگشت ناگهان نامه ای را دید نامه از طرف آقا کوتوله بود در آن نامه نوشته شده بود که افراد اریک آمده اند و آنرا برده اند با سفینه ی من که انجاست به سیاره ی غلوف بیا ومرا آزاد کن لورل که خیلی اصبانی بود با خود گفت حالا که نه هواپیمای من سوخت دارد ونه سفینه من چیکار کنم باید بروم دنبال یک شهر بگردم که شاید در آن سوخت باشد یک دفعه لورل یادش آمد که در هواپیما بنزین دارد رفتوآن را آورد وریخت توی باک سفینه اما سفینه روشن نشد چون با نفت روشن می شد او مجبور به گشتن شهر شد آن قدر جلو رفت که دیگر زانو هایش ورم کرده بود ولی بخاطر آقا کوتوله مجبور به راه رفتن  می شد بعد از چند ساعت به یک رود رسید اما رود سراب بود او دوباره به راه رفتن ادامه داد تا بالاخره به یک رود واقعی رسید کمی از آب خورد ودر آنجا خوابید وقتی بیدار شد یک مار دید سریع از جایش بلند شد تافرار کند اما مار آن را نیش زد وبی هوش شد وقتی به هوش آمد در یک خانه بود ویک مرد در کنار او بود لورل ازآن مرد پرسید چه اتفاقی افتاده است آن مرد گفت تو را در بیابان بی هوش پیدا کردیم و آوردیم اینجا وزهر رااز بدنت آوردیم بیرون وگفت به خاطر این که مار از پایت نیش زده بود برای چند روزنمیتوانی حرکت کنی امالورل میخواست هر چه زود تر آقا کوتوله را نجات دهد بخاطر همین گفت هرکاری که برای زود تر خوب شدن او بکنند مرد گفت یک دارو است  که خیلی سریع پایت را خوب میکند اما خیلی درد دارد اگر بخواهی میتوانم آن دارو را روی پایت بگذارم ولی فکر نکنم بتوانی دردش را تحمل کنی لورل گفت من میتوانم دردش را تحمل کنم مرد گفت باشه من دارو را الان آماده می کنم وقتی آن مرد دارو را روی پای لورل گذاشت لورل فریاد کشید مرد گفت من که گفتم

نمی توانی دردش را تحمل کنی ولی لورل اهمییتی نداد  بعد از چند دقیقه پای لورل خوب شد واز آن مرد تشکر کرد وگفت آیا انجا نفت پیدا میشود مرد گفت آره اینجا پر ازنفت است لورل رفت ودنبال نفت گشت وقتی نفت را پیدا کرد کمی نفت خرید وبعد با یک ماشین به بیابان رفت آن قدر گشت ولی هواپیمایش را پیدا نکرد دوباره به شهر برگشت ورفت به همان خانه در خانه را زد مرد در را باز کرد لورل وارد خانه شد ووقتی که لورل دختر آن مرد را دید عاشق او شد وچون لورل مجرد بود به آن مرد گفت آیا دخترتان مجرد است  مرد گفت بله لورل با خوش حالی گفت من می خواهم با دخترتان ازدواج کنم مرد اول قبول نکرد گفت باید دربارهی تو تحقیق کنم بعد از یک هفته هم جواب دخترم وهم جواب خودم را به تو می گویم لورل از خانه آمد بیرون ودوباره به دنبال هوا پیما گشت ولی بازهم پیدایش نکرد همین جور پنج روز هفته گذشت روز ششم لورل به دنبال هواپیما رفت ولی این بار هواپیما را پیدا کرد ویک نامه نوشت وبه دست اقای راننده داد تا به دست آن دختر برساند بعد لورل نفت را دردرون باک سفینه ریخت و با او  پرواز کرد تا سیاره ی غلوف را پیدا کند در سفینه کپسول اکسیژن ولباس مخصوص بود آنهارا پوشید وبه راه خود ادامه داد آن قدرجلو رفت که به سیاره ی غلوف را پیدا کرد در طرفی نشست که آقا کوتوله در آن زندگی می کرد وقتی فرود آمد دید همه دور آن جمع شده اند و با تعجب به آن نگاه می کنند کپسول اکسیژن اش تمام شد وقتی لباس مخصوص وکپسول اکسیژن را در آورد دید که می تواد نفس بکشد و چون آن ها از نظر علم خیلی عقب مانده بودند نمی توانستند روی آن ازمایش انجام بدهند لورل از یکی پرسید که منزل آقای شهردار کجاست  آدرس خانه را به لورل داد لورل هم با راهنمایی مردم خانه ی شهردار را پیدا کرد وقتی وارد خانه شد همه ی داستان را برای آنها تعریف کرد  پدر اقا کوتوله گفت لورل می توانی پسرم را پیدا کنی اگر نمی توانی من نیرو در اختیارت میگذارم لورل گفت میتوانم ولی برای احتیات بیشتر یکم نیرو می خواهم بعد لورل با یک لشکر بزرگ به آن طرف سیاره رفتند درهمین موقع آقا کوتوله به دستور اریک برده شده بود وکارهای سخت مانند کار در معدن اریک چون مردی ظالم وبی رحم وخشن بود به او لقب آقای بد را داده اند اریک یکی ازمجازاتش وقتی کسی از دستوراتش اطاعت نکند آن است که زبان آن را از دهنش می کشد بیرون آقاکوتوله چون قدش کوتوله بود نمی توانست بعضی از کار ها را بکند اریک می خواست زبان آقا کوتوله را در بیاورد اما چون به او نیاز داشت این کاررا نمیکرد برای رسیدن لورل چهارروز طول می کشید اریک که سه روزراهم منتظر ماند اریک که دیگر صبرش تمام شده بود خواست دیگر زبان آقاکوتوله رادر بیاورد وقتی می خواست زبانش را در بیاورد لورل از راه رسید وبا لشکره عظیمش با اریک جنگید این جنگ سی روز طول کشید برنده این جنگ اریک بود وهمه ی لشکر لورل کشته شده بود اما لورل تسلیم نمیشد ولی افراد اریک لورل را دستگیر کردند وبه سیاه جاله فرستادند آقا کوتوله هم که می خواست فرار کند دستگیر شد او را هم به همان سیاه چاله که لورل در آن بود فرستادند آقا کوتوله گفت لورل چرا این قدر دیر آمدی می دانی من چه قدر سختی کشیدم هرروز کارمعدن هر روز شلاق خوردن میدانی چقدر درد داشت لورل گفت مرا ببخش من بخاطر سوخت مجبور شدم به شهر بروم درراه شهر مار نیشم زد .......... وپیش پدرت آمدم واز او نیرو خوا ستم واو به من نیرو دادومن به اریک حمله کردم آقا کوتوله که خیلی خسته بود گفت دیگر بخوابیم لورل گفت باشه روز بعد اریک خواست که سه روزبعد زبان آقا کوتوله را در بیاورد وچون در سرزمین اریک پیشرفت علمی اش حتی از زمین هم پیشرفته تر بوداو خواست روی لورل آزمایش انجام دهد درهمین موقع پدر آقا کوتوله داشت با لشکری که داشت آماده ی نبرد میشد لورل و آقا کوتوله را مجبور به کار در معدن کردند پدر آقا کوتوله هم راه افتاده بود سه روز گذشت  ووقتی که می خواستند زبان آقا کوتوله را در بیاورند پدرش از راه رسید وجنگ شروع شد به دلیل آن که لشکر اریک زخمی بود آن ها وعده ای از افراد اریک فرارکردند و شکست خوردند پدر آقا کوتوله خواست اریک را بکشد اما نتوانست این کار را بکند وخواست لورل این کاررا بکند وگفت من نمی توانم برادرم را بکشم لورل خیلی تعجب کرد وقتی خواست این کاررا بکند پدر آقا کوتوله که اسمش تام بود به لورل  گفت این کاررا نکن بعد تام به اریک گفت تو برادر کوچک منی به سرزمین من می آیی ودر آنجا با خوبی ها زندگی میکنی بعد بیرون  آمد وآن سرزمین را پر از مهر ومهربانی کرد و برده ها را آزاد کرد و از همه ی پیشرفت های علمی اریک استفاده کرد اما در راه خوبی و مهربانی لورل وقتی سارا رادید عا شق او شدو از تام پرسید میتوان در آنجا زندگی کند تام گفت بله بعد یک سفینه خواست تا با او به زمین برود واز دوستانش خداحافظی کند ویک تند رو ترین سفینه را در اختیارلورل قرار دادند لورل پیش آن مردی که وقتی مار پایش رانیش زد رفت وبه او گفت دیگر نمیخواهد با دخترش ازدواج کند واز آن مرد ودخترش معذرت خواست بعد سوار سفینه شد وبه سیاره ی غلوف برگشت وسریعا پیش تام رفت وبه او گفت که دخترش را دوست داردومی خواهد با او ازدواج کند چون تام لورل را می شناخت با او موا فقت کرد وفقط نظر سارا مانده بود که وقتی این خبر به گوش سارا رسید او هم موافقت کرد وآن دو باهم ازدواج کردند در همین موقع اریک افرادی که فرار کرده بود جمع کردوخواست شورش کند اما افرادش برای شکست دادن تام کافی نبود وخواست اعتمادمردم را جمع کند آنها تبلغ های زیادی می کردند درهمین موقع تام لورل را رئیس جمهور سرزمین اریک کرد وقتی این خبر به گوش اریک رسید خیلی اصبانی شد وقسم خورد که لورل را بکشدآقا کوتوله هم نخست وزیر لورل شده بود که اریک شورش را شروع کرد اول خواست سرزمین خودش را پس بگیرد به همین دلیل به آن طرف سرزمین رفت  درهمین حال سارا باردار بود لورل هم به دلیل داشتن رادار می دانست که اریک دار می آید او نمی دانست چطور آن هارا شکست دهد به همین دلیل با آقا کوتوله مشورت کرد او گفت که قسمتی از افرادمان را با سفینه به پشت لشکر اریک ببریم وآن ها را محاصره کنیم چون اریک هلی کوپتر وهوا پیما ندارند و فقط اسلحه دارند شکست دادن آن ها آسان است لورل هم این کار را انجام داد وافرادی که از پشت حمله می کردند را به دستور آقا کوتوله درآورد وقتی اریک می خواست با لورل بجنگد یک دفعه فهمید که در محاصره است وچاره ای جز تسلیم شدن ندارد اما خواست مثل لورل تسلیم نشود وبه جنگ ادامه دهد در آخر همه ی افراد اریک کشته شدند لورل وقتی خواست اریک را بکشد گفت من باید اول از تام اجازه بگیرم به همین دلیل یک نفر را فرستاد که همه اتفاقات را به تام بگوید ولورل اریک را به سیاه چاله فرستاد وقتی تام این خبر را شنید اصبانی شد وگفت اریک را در برده کنید ودر معدن کار کند هر روز از صبح زود به کار بفرستید تا شب لورل سارا هم داشت بچه اش را به دنیا می آورد او را با ابزار خیلی پیشرفته عمل کردند بچه ی لورل پسر بود لورل اسمس را باب گذاشت آقا کوتوله ناراحت بود که لورل رئیس جمهور است واو وزیر اعظم به دلیل همین با پدرش صحبت کرد تا او را رئیس جمهور ولورل را وزیر اعظم کند تام اصبانی شد ویک سیلی به گوش آقا کوتوله زد وگفت هیچ وقت برای قدرت به کسی حسادت نکن آقا کوتوله هم با خودش گفت من دیگر در کار ها به او کمک نمی کنم واگرازمن راهنمایی خواست کاری کنم که ضرر آفرین باشد روزی لورل برای این که خواست برای سارا هدیه بخرد اما نمی دانست که سارا چه دوست دارد به همین دلیل از آقا کوتوله پرسید او هم برای به هم خوردن رابته ی آن ها لاک پشت را که سارا از او خیلی بدش می آید را پیشنهاد داد لورل هم یک لاک پشت برای او خرید وقتی سارا لاک پشت را دید جیغ کشید وبه لورل گفت من از لاک پشت متنفرم چرا برایم لاک پشت آوردی لورل گفت برادرت بهم گفت که تو لاک پشت را دوست داری من هم برایت لاک پشت آوردم و بعد سارا ولورل با هم پیشآقا کوتوله رفتند وسارا آقا کوتوله را دعوا کرد اریک هم وقتی فهمید که آقا کوتوله از دست لورل اصبانی است به او گفت بیا شورش کنیم تو با تبلیغ  اعتماد افراد لورل را جلب کن من هم با تبلیغ درشهر اعتماد مردم را جلب می کنم اریک ادامه داد فقط خیلی محرمانه این کار را بکن اول اما آقا کوتوله قبول نکرد بعد اریک گفت من تو را رئیس جمهور می کنم با این حرف اریک آقا کوتوله سریع قبول کرد بعد آقا کوتوله با تبلیغ زیاد توانست اعتماد همه ی افراد لورل را جلب کند اما اریک نتوانست اعتماد مردم را جلب کند وبا خود گفت بهتر است بگو یم که آقا کوتوله رئیس جمهور می شود ودر این بار مردم قبول کردند همه جا صحبت از شورش بود اریک وآقا کوتوله هم آماده ی نبرد می شدند بعضی از افراد با وفای لورل وقتی این خبر را شنیدند فوری به لورل خبر دادند و لورل از آن جا یواشکی فرار کرد وبه آن طرف سیاره پیش تام رفتند لورل ماجرا را برای تام تعریف کرد وقتی تام خبر را شنید که آقا کوتوله با اریک متحد شده است آن قدر اصبانی شد  که می خواست به آن جا حمله کند و آقا کوتوله را بکشد وقتی اریک وآقا کوتوله شورش را آغاز کردند متوجه شدند که لورل فرار کرده آن ها اصبانی شدند ولی در عوض سرزمین را تصرف کردند آن ها جشن با شکوهی ترتیب دادند اریک وزیر شد و آقا کوتوله رئیس جمهور جند نفر از مخالفان خواستند که او را بکشند برای همین نقشه ی قتل او را کشیدند لورل هم می خواست با سپاه عظیمش به آن طرف سیاره حمله کند اما تام مخا لفت می کرد او می گفت اریک آقا کوتوله را نمی گذارد به راحتی حکومت بکند او حاکمییت را می خواهد نه وزیر بودن را برای همین اریک آقا کوتوله را نابود لورل هم می ترسید که بهترین دوستش از بین برود او برای همین خیلی اصرار میکرد که به آن جا حمله کند اما تام مخا لفت می کرد بالاخره لورل توانست موافقت تام رابگیرد ودر او لین با اولین فرصت  به آن طرف سیاره حمله کرد این دفعه تام و سارا هم با آن ها آمد سرا دختری جنگجو بود لورل این را نمی دانست وبه او گفت این جنگ خیلی خطر ناک است پس برگردد بعد سارا گفت من خودم یک جنگجو هستم اول لورل باور نکرد بعد تام حرف سارا را تعیید کرد لورل می دانست که آقا کوتوله از پشت هم به آن ها حمله می کند پس گفت ما هم از پشت به آن ها حمله می کنیم و تعدادی از افرادش را از پشت حمله وتعدادی از جلو حمله کنند این جنگ یک سال طول کشید و درآخر آقا کوتوله واریک شکست خوردند لورل به آقا کوتوله گفت اگر می خواستی رئیس جمهور شوی زود تر این را به خودم می گفتی من رئیس جمهوری را به تو واگذار می کنم و خودم وزیر میشوم وقتی لورل این را گفت اشک در چشم های آقا کوتوله جمع شد واو شروع به گریه کردن کرد و به لورل گفت هنوز با هم دوستیم لورل گفت آره وآن ها اریک را هم بخاطر شورش هایی که کرد اعدام کردند              ((نتیجه ی زندگی جک وباب رئیس جمهوری دو سرزمین))                                                     چند سال بعد که باب وجک بزرگ شدند لورل و آقا کوتوله به دست خدمتکارانشان با سم آنان مسموم وبعد مردند و سارا فقط زنده مانده بود سارا نیز پنجاه و پنج سال داشت تام نیز مرده بود  آن دو سر رئیس جمهوری سر منطقه تام با هم دعوا می کردند جک می گفت من با ید جانشین تام شوم باب می گفت من اختلاف سن آن ها پنج  سال بوداما باب به دلیل بزرگ بودن جک حاضر نمی شد که جک رئیس جمهور شود با لا خره سارا که دید آن دو با هم به تفا هم نمی رسند  آن دو را پیش خودش آورد وگفت من می خواهم شما را به تفاهم برسانم آیا راضی هستید من این موضوع را از لورل یاد گرفتم می خواهید مردم بگویند که کدام یک رئیس جمهور شوند آن دو حرف سارا را تعیید کردند سارا گفت هر دو می توانید تبلیغات کنید ورای مردم را به خود جلب کنید آن دو نمی دانستند چطور باید تبلیغات کنند پس از سارا پرسیدند چطوری باید تبلیغ کنندسارا گفت مثلا جک در تبلیغ هایش می نویسد که اگر رئیس جمهور شود برای مردم چه کار می کند بعد هر دو تبلیغات را شروع کردند جک وباب خیلی تبلیغات کردند تا بالا خره روزی که انتظارش را می کشیدند فرا رسید آن دو خیلی استرس داشتندهمه ی مردم باید رای می دادند رای های جک 126520000001 ورای باب126520000002 جک که دید بخاطر یک رای باید منطقه ی لورل را رئیس جمهوری کند عصبانی شد وفریاد کشید اشتباه شده یک بار دیگر نیز کنترل شد اما همان نتیجه به دست آمد جک مجبور شد به منطقه ی لورل رئیس جمهوری کند چند روز بعد سارا داشت میمرد که باب و جک را پیش خودش آورد و به آنان گفت هیچوقت به هم حسودی نکنید ودیگر با هم دعوا نکنید باب وجک وقتی این حرف را شنیدند دیگر باهم دعوا نکردند وبا هم رئیس جمهوری دو سرزمین را ادامه دادند فرزند اریک میخواست انتقام پدرش را بگیرد او نامش فابین بود فابین از قبل نقشه ی جنگ را کشیده بود او اول به باب حمله کرد  سرزمین باب هنوز به قدرت نرسیده بود فابین به راحتی باب را شکست داد باب فرار کرد وبه پیش جک رفت جک وقتی موضوع را فهمید سریع نیروی های زیادی آماده کرد وبه فابین حمله کرد و جنگی طولانی اتفاق افتاد در این جنگ خیلی ها مردند و بالاخره باب وجک با یک نقشه زیرکانه به فابین حمله کردند و او را شکست دادند واو را اعدام کردند بعد باب رئیس جمهور شد و آن ها به خوبی زندگی کردند

 

 

 

جک وباب هر دو ازدواج کردند وهر دو صاحب یک بچه شدند فرزند جک جانشین خودش وفرزند باب جانشین خودش شد

 

                                               امیدوارم از این داستان خوشتان آمده باشد

                                                                                     

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 22:14  توسط مرتضی  |